امروز در اولین لحظه که از خواب بیدار شدم، به خودم گفتم: چقدر مزخرف است. دوست داشتم بیدار نباشم و هنوز خواب باشم ولی بیدار بودم و فقط میتوانستم چشمانم را بسته نگهدارم. باز به خودم گفتم: چقدر مزخرف است. ۴ یا ۵ دقیقه بر این روی این ذکر مراقبه کردم و جز آن به هیچچیز فکر نکردم. بعد از پنج دقیقه رشتهی افکارم گسست و چیزی از درونم پرسید: چه چیزی "چقدر مزخرف است"؟ تلاش کردم که پاسخی به آن بدهم. کابوسی ندیده بودم. کابوس که هیچ؛ اصلا یادم نمیاید که این اواخر خوابی دیده باشم. پیشترها خوابهایی میدیدم. خوابهایی اغلب عجیب و بیسر و ته. از انهایی که شبیه اولین فیلمهای کوتاه یک دانشجوی سال اولی رشته کارگردانیست که میخواهد با تنگدستی در دادن ارتباط و سرنخ به بیینده، از او کار بکشد و اینطور بنمایاند که منعایی عمیق در پس پشت این توالیهای بظاهر بیمعناست که هیچکس؛ البته جز او، نخواهد توانست راز آن را بداند.
مثلا چنین چیزی توالی را مجسم کنید: بوییدن یک روسری پرز گرفته تیره با گلهای درشت قرمز در حاشیه سیاه؛ ورود در دالانی که در بدو ورود میتوان انتهای آن را دید و به محض ورود بیپایان مینماید و هر لحظه تقلای بیشتری برای خروج از آن حس میکنید؛ یا دیدن صحبت کسانی که دوستشان دارید درحالیکه مشغول صحبتی گرم با دیگرانی هستند که دوستشان ندارید؛ یا زیر نظر گرفتن لاکپشتی که ارام ارام به برکهای وارد میشود یا هر مزخرف دیگری که بتوان تصورش را کرد.
حالا میشود گفت که میدانید تقریبا از چه حرف میزنم.
این اواخر حتی دیگر اینها را هم نمیبینم یا به محض بیدار شدن دیگر بخاطر نمیاورمشان.
امروز هم خبری از این خوابها نبود. به قبل از خواب فکر کردم؛ پیش از آن هم که به همان کاری که دوستداشتم پرداختم. گوش دادن قسمتی از کتاب صوتی و از اتفاق تمامش هم کرده بودم، کاری که زیاد در آن خوب عمل نمیکنم، که قاعدتا باید حس خوشایند پایان دادن و نیمهرها نکردن چیزی را در من برانگیخته باشد، پس چرا؟
یادم هست که حدود ساعت ۲ و ۳۰ دقیقهی شب کامنتی در فیدبو نوشتم برای شکایت کردن و تذکر دادن این نکته که انتخاب قطعات موزیکی که برای فاصلهگذاری بین بخشهای کتاب صوتی انتخاب شده، بسیار سرسری و بیدقت و ناهمساز است؛ اما ۱۰ دقیقه بعد فکر کردم، چرا باید چنین چیزی را ابراز کنم. مگر آدم سرش درد میکند که برود و نظر ثبت کند که حالا دونفر هم بیایند و او را تائید کنند و یکی دو نفر هم که احتمالا سر از ریزبینی و دقت ژرف حرفهای تو درنمیاورند بیایند و بگویند که: اتفاقا خیلی هم خوب بود. ممنون از تیم تولیدکننده و اینگونه یک رشتهی احمقانه را آغازیده باشم؛ (خوب شد بلاخره از فعل آغازیدن استفاده کردم.) دنیا دیگر کم از این جنس ندارد: یک رشته ناب دیگر از گفتگویی چرند در باب چرندیات با حضور همهی افراد نفهمی که خود را مطلع میدانند. با بیاد اوردن یک نمیدانم چه، شک دارم نامش نقلقول باشد (حدس میزنم که یک اسم مشخص دیگر دارد؛ انهایی که خیلی با کلمات بازی میکنند، هیچ مفهومی رو برچسب نزده رها نکردند) از استیون کینگ در ذهنم، در آن لحظه و تبدیلش به این:
اگر من مزخرف گفتم؛ وای بر من.
اگر تو پاسخ مزخرف من را دادی؛ وای بر تو.
اگر سعی کردیم در مزخرف گفتن، برتر باشیم؛ وای بر ما.
بعد از آن، از این تقلیدم خوشم آمد. کمی کیف کردم و رضایت دادم که همین که من اینقدر زبانآور و تحسینبرانگیزم کافیست؛ چهکاریست که دیگران هم از این راز بدانند.
قبلتر از چه؟
بگذارید عقبتر بروم؛ کمی قبلتر از قبل از خواب؛ خب فکر کنم آنوقت داشتم کتاب صوتی گوش میدادم.
قبلتر از آن؟ خدا شاهد است که نمیخواهم بگویم آدم خیلی کتابخوانی هستم ولی باز هم از اتفاق داشتم کتابی میشنیدم.
کمی قبل از آن؟ مطمئنم که اگر تلاش برای ساختن وجه کتابخوان از خودم، حدی ماکزیممی داشته باشد، تا همان جملهی قبل است و دیگر باور نمیکنید. پس بهتر است تلاش را رها کنم.
خب پیش از آن داشتم در بازی ندای وظیفه نسخهی موبایل؛ در حالی که با تفنگ تکتیری در گوشهای کمین کرده بودم، دشمنان را از جایی که نمیدانستند کجاست، به درک واصل میکردم.
رمانهای بوکوفسکی، اغلب شرحهای درخشانی از دعواهای مردانه دارد، از آنهایی که در ان بوکوفسکی توضیح میدهد، چطور کسی را تا حد مرگ زده و یا کتک خورده است. من نمیدانم که بوکوفسکی واقعا آدمش بوده است یا نه؟ آدم دعوا و بزن بزن. الان که با خود فکر میکنم در گوشهی ذهنم بنظر جایی یادداشت کردهام که واقعا ورزش بوکس را هم امتحان کرده است. درست نمیدانم. بعدا میشود در گوگل بررسی کرد. اما خب حالا که من آدم اهل دعوایی نیستم مجبورم از قتلعامهایی که در دنیای جنجگویان کارتونی میکنم برایتان بگویم. نه اینکه از دعوا بدم بیاید اما خب باید یه اتفاقی رخ بدهد که دعوایی راه بیفتد؛ من تقریبا هیچوقت حوصله عصبانی شدن را ندارم و افرادی هم که به پست من برمیخورند نیز تقریبا یک چنین حالتی دارند. هردویمان اغلب منمنکنان با کلمات همدیگر را مجروح میکنیم مثل همان چاقو زدن به همدیگر در بازی میماند. شاید بوکوفسکی هم اگر اکنون زنده بود، همینکار را میکرد. حالا برایتان بگویم یا نه؟ دلتان نمیخواهد گوش بدهید؟ بنظرتان مسخرهاست؟ اصلا شما درک نمیکنید که لذت کشتن آدمها از جایی دور و تنها با یک اشاره، چقدر خوب است. آدم احساس قدرت میکند. فراموشش کنید. خب قبلتر از بازی چه بود؟
چای با خرما.
چای خوردن در ساعت حدود ۶ عصر اعتیادیست که این ۳،۴ سال آخر عمر به آن دچار شدم. وقتی مثلا ۱۷ سالم بود و خانوادهام را میدیدم که عصرها دور هم جمع میشدند و با هم چای میخوردند آنهم در یک بعد از ظهر گرم تابستانی، فکر میکردم که کارشان مسخرهست. آخر کی دلش در این گرما، دلش یک نوشیدنی گرم میخواهد؟ اگرچه با اینحال چون دور هم جمع شدن خانواده را به هر بهانهای دوست داشتم، شربت لیموناد دستساز بهدست بینشان مینشستم و سعی میکردم آگاهانه جزئی از جمع بزرگتر از خودم باشم.
اما دیروز در حالیکه هوای نسبتا گرمی هم بود، چای میخوردم با خرما. آهان. این را بگویم که نمیشود چای را با هر خرمایی خورد؛ خرماهای زیادی خشک یا زیادی تر، برای خوردن همراه چای مناسب نیستند. یعنی من ترجیحشان نمیدهم. من خرمای پیارم رو دوست دارم و آنرا تحسین میکنم. چیز خوبیست. اگر امتحانش نکردید امتحانش کنید.
بعد از اینکه چای را خوردم، چه کردم؟ آمدم و دکمهی کولر آبی را زدم، (این هم بخش تقریبا ثابتی از رسومات خوردن چای در بعد از ظهر گرم تابستانیست (خرداد هم از تابستان است. ).) و به اتاقم آمدم و با موبایل بازی! دارم به جلو میآیم... قرار بود در جهت خلاف محور زمان حرکت کنم.
بگذارید ببینم...
آهان. قبل از چای خوردن، چه میکردم؟
خواب بودم.
دیروز روز تعطیلی بود.
صبح که بنا بر عادت همان حدود ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه بیدار شدم، متوجه تعطیل بودن انروز شدم. حالم گرفته شد. اگر تعطیل نبود، بازار بورس هم تعطیل نبود. آنگاه حداقل با دیدن لحظهای بالا و پائین شدن دارایی نه چندانم، احساس درگیر شدن در بازی بزرگتری را میداشتم و اینگونه از دست ملال قسر درمیرفتم. بعد که دیگر متوجه شدم که شانس خوابیدن تا نزدیک ظهر را از دست دادم شکست در اثر یک خطای محاسباتی را پذیرفتم و بیدار شدم. ماشین تخیلات ذهنیم را روشن کردم. یک برگه از سررسید باطله کنار تختم و یک خودکار بدست گرفتم و مشغول حساب کردن شدم.
محاسبه کردم که اگر محاسباتم درست از کار دربیاید، تا چند ماه یا سال دیگر میتوانم آن ماشین که از نوجوانی دوست داشتم داشته باشمش را بخرم. محاسبه کردم. پارامترهای عجیبی وارد ماجرا کردم که رسیدن به آن سخت و سختتر شود. تصور کردم که تا ۵ ماه دیگر چه کسری از ان را دارم عدد بدست امده را در ۶ دهم ضرب کردم و قیمت آن ماشین را ۱.۷ ضرب کردم. تلاش خوبی بود به طور خوشایندی دور از دسترس بنظر آمد. هرچه دورتر بهتر. اینطور بیشتر وقت برای زندگی کردن دارم. واقعیت اینکه نمیدانم اگر آن ماشین را بخرم، بعدش چه کنم؟ نمیدانم میدانید که از چه صحبت میکنم یا نه؟ اگر میدانید خوش بحالتان. البته گاهی خودم هم نمیدانم از چه صحبت میکتم. اما این از آن دفعهها نیست؛ لااقل خودم میدانم. حتی فعلا نمیخواهم به این فکر کنم که من از رانندگی خوشم نمیاد. به تعداد روزهای تعطیل در ماه و ماههای اینده از روی تقویم سرکی کشیدم و محاسباتی کردم. این سرگرمی به طور خوشایندی زمانبر است و مزیت اصلی آن نیز همین است.
قبلتر از آن چه؟
از خواب برخواستم و به خودم: گفتم: چقدر مزخرف است. دوست داشتم بیدار نباشم و هنوز خواب باشم ولی فقط میتوانستم چشمانم را بسته نگهدارم. باز به خودم گفتم: چقدر مزخرف است. ۴ یا ۵ دقیقه بر این روی این ذکر مراقبه کردم و جز آن به هیچچیز فکر نکردم. بعد از پنج دقیقه رشتهی افکارم گسست و چیزی از درونم پرسید: چه چیزی چقدر مزخرف است؟ تلاش کردم که پاسخی به آن بدم.
برچسب:
نویسنده: پندار خوشنام